بخند به روي دنيا
روزمره
|
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط تبسم
|
چشمانم را به زمین می دوزم تا اشک هایم مردانگی ات را قلقلک ندهند تا جای خالی غیرت در قلبت تیر نکشد تا در آینه چشمانم زشتی خیانتت هویدا نشود تا... لبانم را به هم دوختم و عشق نابود شده ام را طلب نکردم وقتی گفتی متأسفم، نگفتم تأسف تو عمر بر باد رفته ام را باز نمی گرداند! و هنگام ادای "دوستت دارم" بی شرمی لبانت مرا به حیرت وا داشت!!
بخشیدمت... می بخشمت و نمی دانم چرا نمی توانم برایت آرزوی خوشبختی نکنم!!! نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط تبسم
|
چرا توقف کنم، چرا؟ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند افق عمودی است افق عمودی است و حرکت: فواره وار
نقب های رابطه تبدیل می شوند و روز وسعتی است که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد چرا توقف کنم؟
تنها صداست صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد چرا توقف کنم؟ چه می تواند باشد مرداب؟ چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های بادکرده رقم می زنند نامرد در سیاهی فقدان مردیش را پنهان کرده است و سوسک سخن می گوید.
چرا توقف کنم؟ همکاری حروف سربی بیهوده است. همکاری حروف سربی اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور طبیعی است که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم؟ صدا صدا، تنها صدا صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک صدای انعقاد نطفه معنی
و بسط ذهن مشترک عشق صدا صدا، تنها صداست که می ماند در سرزمین قدکوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟ من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم کار تدوین نظامنامه قلبم کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چه کار؟ مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار؟
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است تبار خونی گلها می دانید؟ فروغ
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط تبسم
|
زانوانت را بغل گرفتهاي و با چشمان ورقلمبيدهاي كه زيرش گود افتاده نگاهشان ميكني، مردمك چشمانت در جستوجوي اندكي درك در نگاهشان سفيدي چشمانت را گز ميكند. دستهاي زمختشان را بر سرت ميكشند و روح لطيفت را خراش ميدهند. نگاههاي پرترحمشان قلبت را سوراخ ميكند. چشمانشان به حفرههايي توخالي ميماند كه گرد ترحم بر آنها پاشيده شده و لبخندشان مانند دو خط بيمعني بر لبانشان ماسيده است. كلمات ديوانه وار مانند قورباغههاي زشتي از باتلاق دهانشان روي صورتت ميجهند. چهرههايشان مثل صورتكهاي زنان چيني ميماند و زير آن لبخندها و نگاههاي مصنوعي، چشماني وجود دارد كه هيچگاه سرچشمه نهرهاي داغ و شور بر روي گونههاي زرد و سرد نيست، لبهايي كه هرگز كلمات محبت آميز را در آغوش نگرفته و صورتهايي كه هيچگاه پذيراي هرم نفسهاي عاشق نبودهاند. حجم دستهايي كه مانند كركسهايي بر فراز لاشهاي، بالاي سرت به پرواز درآمده هيچگاه شكنندگي عشق، لذت بخشيدن، شيريني ساده بودن، گرماي محبت، سادگي بيتوقع بودن و سبكي مالكيت نداشتن را نچشيدهاند. آنها چه ميدانند كه در خانه كوچك دلت، ميشود تمام شهر را مهمان كرد و جامهاي پر از يكرنگي و دوريهاي پر از صميمت بر سر سفره گذاشت. آنها چه ميدانند اگر به جاي بالا بردن ديوارهاي قلعه قلبشان، ديوارهاي كوتاه كاهگلي داشته باشند ميتوانند منظره درختان انار را به هم هديه دهند و هر صبح از روي ديوارها براي هم دست تكان دهند. انها نميدانند هرچه ديوارهايشان را بالاتر ببرند، تنها كلاغها و عقابها مهمانشان خواهند بود. آنها در كلاسهاي درسشان ياد نگرفتهاند كه ميشود تمام احساسات دوستداشتني انسانها را تقسيم كرد و تقسيم كرد و هيچ گاه به صفر نرسيد. آنها هيچ وقت ياد نگرفتند و چشمهايشان را بستند و از شب ترسيدند. آنها با چشمان بسته در روز روشن چهار دست و پا ميرفتند و از صداي خودشان وحشت كردند. آنها براي زنده ماندن چشمشان را بازنكردند تنها خنجري در دست گرفتند. آنها دستهايشان از زور چهار دست و پا رفتن زمخت شده بود. آنها چشمهايشان از زور بسته بودن، كور شده بود. آنها با گوشهايشان هرچيز را هر طور كه ميخواستند تفسير كردند. آنها… چه اهميتي دارد… آنها در زندگي روزمره و تكراري خودشان ميلولند.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط تبسم
|
قطار ميرود، تو ميروي، تمام ايستگاه ميرود، و من چهقدر سادهام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستادهام و همچنان به نردههاي ايستگاه رفته تكيه كردهام....! قيصر امينپور نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط تبسم
|
روی صندلی عقب اتوبوس نشسته بود. سرش را به شیشه تکیه داده بود و آهنگ گوش می داد. دست های ظریف و استخوانی اش را روی هم انداخته بود. داشت به انگشتهای باریکش نگاه می کرد، سرمایی را نوک انگشتانش احساس کرد. هیچ وقت تنهایی دستهایش اینقدر توی ذوق نزده بود. حلقه ای که خودش توی انگشت دست چپش کرده بود برایش دهن کجی می کرد. برای اولین بار احساس کرد دلش می خواهد دست هایی مردانه و قوی دستانش را در آغوش بگیرند تا تمام غم و غصه هایش را توی آن دست های بزرگ و گرم جا بگذارد. از پنجره به بیرون نگاه کرد، به قطره های باران که کف خیابان را خیس خیس کرده بودند، با خودش تکرار کرد: دست های مردانه و قوی! به حماقت خودش خنده اش گرفت و دست هایش را توی جیب پالتویش قایم کرد. نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط تبسم
|
غمي كه بر دلش سنگيني ميكرد به قدري بزرگ بود كه دستهايش را هم از حركت انداخته بود. مخش را فلج كرده بود. ديگر نه حرفي از گلويش خارج ميشد و نه ميتوانست چيزي بنويسد… به مرگ تدريجي دچار شده بود. مرگي در وراي فراموشي اذهان، مرگي در نسيان پستوي قلبهاي به ظاهر نزديك، سرماي بيگانگي و دورنگي استخوانهايش را به لرزه مي انداخت ذره ذره آب ميشد و كسي آب شدنش را نميديد …… لبخندش هنوز جادو ميكرد. هنوز ميتوانست ديگران را بفريبد كه شاد است كه زندگي ميكند. چشمهايش اما… هر چقدر پوستش كلفت تر شده بود، قلبش رقيق تر قلبش به قدري خرد شده بود كه ديگر صداي شكستنش توجهي را به خود جلب نميكرد...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط تبسم
|
صدای شیون مادر با صدای مرغان دریایی در هم می آمیزد موج ها با دهان کف آلود بر صخره می کوبند مردمک چشم هایش روی افق دریا در جستجوی چیزی ثابت مانده است با التماس ضجه می زند دریا اما غرش کنان دهن کجی می کند دیگر به جسد بی جانش هم راضی شده است اما مشت دریا باز هم خالی است... ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط تبسم
|
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط تبسم
|
خشکسالی از قلبم شروع شد، وقتی که درش را تخته کردم. به حنجره ام هجوم آورد وقتی که دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. به لبهایم حمله کرد وقتی که دیگر خنده هایم از ته دل نبود. به چشمهایم شبیخون زد و حالا مدت هاست در حسرت قطره ای اشک شب ها به بستر می روم و دلم برای بالش خیس قدیمی ام تنگ شده است. نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط تبسم
|
مردم چشمانم محتاج باران اند، ببار ای رحمت بی منتها! ببار بر شوره زار دلم که امید رویشی در آن جوانه نمی زند! آب بند چشمانم چه وظیفه شناس شده است! خورشید سوزان رنج، پیکر ریگزار قلبم را آتش می زند و خاطرم محتاج چند قطره باران: "آه باران، ای امید جان بیداران بر پلیدی ها، که ما عمری است در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟" می گویند ماهی نماد حیات است، پس دریاب حالم را که دریای چشمانم ماسه زاری شده و ماهی را توان زیستن در دریاچه خشک نیست. باید گریست به حال این دل، به حال این درد، به حال این مردم... افسوس که اشک را هم دیگر توان سبکبار کردنمان نیست. ببار باران.. تر کن ریگزار چشمانم را بشوی از قلبم هر آنچه را که خاطر را مکدر می کند، خاطراتش را، مردم و حرف های 100 تا یک غازشان را...
|
|